یا حسین...

در حرب، چون که تیر به حلق پسر زدند / انگار نیزه ای به گلوی پدر زدند

انگار باز محسن مولا شهید شد / انگار باز فاطمه را پشت در زدند

تیر سه شعبه ای که بر آن حنجره نشست / مسمار بود و فاطمه را بر جگر زدند

چون ناله کرد در غم هجران طفل خویش  / با تازیانه مادر او را سحر زدند

نام حسین برد و کتک خورد دختری / نام علی چو برد ورا بیشتر زدند

/ 2 نظر / 11 بازدید
saeed

سلام ازینکه به وبم سر زدین ممنونم امیدوارم سرآغازی باشد برای تبادل افکار بیشتر وبتون خیلی زیباست امیدوارم شما هم موفق باشین خوشحال شدم از آشنایی باهاتون بامید دیدار دوباره[گل]

مهدی

روزی که دین را یاوری می کرد خورشید از خالقِ خود دلبری می کرد خورشید باید وصیت نامه از خون می نوشت و - اندیشه ها را رهبری می کرد خورشید وقتی که از عزم ِپریدن حرف می زد پرواز را روشنگری می کرد خورشید ظلم و فساد و کفر را می دید و می سوخت باید قیام دیگری می کرد خورشید امرِ ِبه معروف خدا بر شانه اش بود نهی از قبولِ سامری می کرد خورشید با نام اسلام، از ستم لبریز بودند دین را از این ظلمت بری می کرد خورشید می کَند از جا قلعه ی عصیان گری را در خیبرِ خون ،حیدری می کرد خورشید هم بال هفتاد و دو عاشق، پر گشود و - در کهکشان ها شهپری می کرد خورشید سر، از تن قرآن جدا کردند امّا - بر نیزه ی خون دلبری می کرد خورشید [گل][گل][گل][گل][گل]